تبليغاتX
کشکول بلوچ
گردو

حکایت می‌کنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: "این سبد گردو را هدیه می‌دهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد."
مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردي که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت: "نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد."
او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: "من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد." این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.
خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌اند. خیلی‌ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمی‌دانند و دايم با آنها کلنجار می‌روند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجت‌ها و جدل‌های افراد خانواده دارد. خیلی‌ها وقتی در شرکت یا موسسه‌ای کار می‌کنند سعی دارند تک‌خوری کنند و در حق بقیه نفرات مجموعه ظلم روا دارند و فقط سهم بیشتری به دست آورند. آنها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که در قالب شرکت، آنها را گرد هم جمع کرده مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه می‌دارد و حفظ این سبد و تیم به مراتب بیشتر از چند گردوی اضافه است.
بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم می‌کنند که فرد اصلا متوجه نمی‌شود به خاطر لجاجت و یا یکدندگی و کله‌شقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست و وقتی سبد از هم می‌پاشد و گردوها روی زمین ولو می‌شوند و هر کدام به سویی می‌روند، تازه می‌فهمند که نقش سبد در این میان چقدر تعیین‌کننده بوده است.
شاگردانی که کلاس درس را به بهانه‌های مختلف تعطیل می‌کنند و اجازه تشکیل مرتب و منظم کلاس را نمی‌دهند از این نکته کلیدی غافلند که بدون کلاس درس و بدون برگزاری امتحانات دیگر مدرسه و دانش آموختن بی‌معنا می‌شود و سبد که از دست رفت هر شاگرد گردویی است که زیر سنگی می‌غلتد و از بین می‌رود.
بیايید در هر جمعی که هستیم سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگهدارنده از هم بپاشد دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهد شد و به هیچ‌کس سهم شایسته و درخورش نخواهد رسید. دیگر فرصت‌ها برابر در اختیار کسی قرار نخواهد گرفت و آرامش و قراری که در یک چهارچوب محکم و استوار قابل حصول است به دست نخواهد آمد. بسیاری از شکارچیان باهوش به دنبال سبد هستند و نه گردوهای داخل آن. بنابراین حواسمان جمع باشد که بی‌جهت سرگرم گردوبازی نشویم و اصل‌کاری را از دست ندهیم.
حتما داستان آن نگهبانی را شنیده‌اید که می‌دید هر هفته یک پیرزن یک قایق موتوری پر از خاک و شن را از این سمت ساحل به آن سمت ساحل می‌برد و نگهبان هر چه داخل قایق را وارسی می‌کرد چیزی جز خاک و شن بی‌ارزش پیدا نمی‌کرد. چند سال بعد وقتی نگهبان بازنشست شد، به آن سوی ساحل رفت و سراغ پیرزن را گرفت و از او پرسید: "تو اکنون زن بسیار ثروتمندی هستی و من در تعجبم که چگونه با جابه‌جا کردن خاک و شن بی‌ارزش موفق شدی این همه ثروت برای خود جمع کنی. لطفا به من بگو راز تجارت تو در چیست؟"
و پیرزن با حیرت به نگهبان گفت: "من خاک و شن جابه‌جا نمی‌کردم! من موتور قایق خرید و فروش می‌کردم. در قایقم شن و خاک می‌ریختم تا کیفیت و کارآیی موتور را قبل از تحویل به مشتری امتحان کنم!"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:34  توسط گمشادزهی | 

بهتر است همیشه انسان به چیزهایی که دارد فکر کند و با اندیشیدن بیهوده به آنچه ندارد خودش را آزار ندهد.

یکی از رمزهای خوشبختی همین است که نعمتهایی را که خداوند بهمان ارزانی داشته همواره مدنظر داشته باشیم و روزی را در نظر بگیریم که بخش کوچکی از این نعمتها را اگر خالق هستی از ما دریغ بدارد چی بر سرمان می آید؟

با این مقدمه می خوام داستانی دیگر از شیوانا برایتان نقل کنم:

یکی از شاگردان مدرسه ی شیوانا که صاحب همسر و یک پسر و دختر بود بر اثر حادثه ای از دنیا رفت. شیوانا به شاگردان مدرسه گفت که نیازهای مالی و غذایی خانواده او را تامین کنند و به پسر در مدرسه کاری بدهند تا درآمدی داشته باشد و محتاج دیگران نشود.

مدتی گذشت، پسر به خاطر رضای همسر جوانش مادر و خواهرش را با چوب کتک زد و از خانه پدری بیرون انداخت. آن مادر و خواهر سرگردان و آواره به مدرسه ی شیوانا پناه آوردند. شیوانا وقتی متوجه شد که پسر چنین کاری کرده است او را نزد خود خواند و به او گفت: "تو چرا این زن و دختر بی پناه را که مادر و خواهرت هستند کتک زدی و ازخانه پدری بیرون کردی؟" پسر با خیره سری و با لحن مسخره گفت: "شما به من گفتید خالق کاینات به کسی بدی نمی کند، شما هم که اهل معرفت هستید به کسی بدی نمی کنید، پس از سمت شما به آدم هایی که بدی می کنند آسیبی نمی رسد! خوب من هم که هوس کرده ام بعضی اوقات بدی کنم، اشکالی دارد؟"

شیوانا آهی کشید و گفت: "آدم های خوب وقتی می خواهند بد باشند فقط خوبی های خود را دریغ می کنند، خالق کاینات هم فقط اگر خوبی هایش را از تو دریغ کند دیگر نیازی به مجازات و بدی نیست! همین امروز از مدرسه بیرون می روی و دیگر لازم نیست سر کار برگردی، مبلغی هم که از جانب مدرسه بابت پدرت به شما پرداخت می شد، از این به بعد فقط در اختیار مادر و خواهرت قرار می گیرد، آنها اگر می خواهند در حق تو نیکی کنند مختارند اما دیگر امیدی به این مدرسه نداشته باش. کتک زدن مادر و خواهر بی پناه و یتیم کاری بسیار زشت و نفرت انگیز است، ما تو را به خاطر کار ناشایستی که انجام دادی مجازات نمی کنیم اما این حق را به خود می دهیم که خوبی و نیکی خود را از تو دریغ کنیم، بقیه کار را به خالق کاینات واگذار می کنیم."

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 10:52  توسط گمشادزهی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در این کشکول، مطالب مختلف و بدون در نظر گرفتن موضوعی خاص، می نویسم. البته بیشتر سعیم بر این است که مسایل و مشکلات ملت بی پناه و بدون تریبون بلوچ را بنویسم.
"ایران سرای من است و هر ایرانی، با هرنوع گویش، پوشش، دین، مذهب و اندیشه، هموطنٍ قابل احترام"
/گمشـــــــادزهــــــی/

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
آذر 1383
پیوندها
بلوچٍ سهته دل
وبلاگ پیشین بنده
گفتماني ديگر
شورای اسلامی شهر زاهدان
کوکار (حاج عبدالحکیم ریگی)
اتاق بازرگاني و صنايع و معادن زاهدان
خاطرات روزانه "ابو عمار"
دارالعلوم زاهدان
انديشه پاك
در جستجوی حقیقت
سراوان شهر نخل و نگاره
عبدالقادربلوچ
بلوچي نام و نشان
اتحاد
زمان آنلاين
گدروزيا
عشق ايران - سراوان
ناهوگ آنلاين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM